أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
92
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
شود . و چون فلك مستدير است و اجزاى ايون وى همچنين در استدارت است . پس هر گاه كه جزوى از فلك « أينى » را دست باز دارد و به ديگرى شود و در وى به فعل حاصل شود ، در آن « أين » كه رها كرده باشد ديگر باره به قوّت شود و حاجت آيد بدان كه ديگر باره به فعل در وى حاصل شود تا كمال باشد . پس بدين سبب حركت دورى فلك متّصل گردد و دايم بماند و او را انقطاع نبود ، پس سبب حركت فلك اين است كه ما ياد كرديم ، اعنى طلب كمال از نفس محرك قريب وى به تشبّه و تشوّق كردن وى به عقل اوّل . پس پديد آمد كه حركت فلك بىنهايت است . و زمان كه مقدار حركت در وى است ، اعنى از فلك ، همچنين بىنهايت است . و هيچ چيز را بر حركت و زمان تقديم نيست ، مگر ذات بارى سبحانه و تعالى را و عقول مفارق را كه اسباب افلاك و حركات ايشاناند ، و هر گاه زمان را به وهم بردارى و همچنين حركت نيز بردارى روا باشد و در عقل درست آيد . و واجب بود كه ايزد تعالى جسم ديگر تواند آوردن . چنان كه نهايت حركت وى متّصل باشد به ابتداى اين حركت فلك كه او را به وهم برداشته باشى و همچنين نيز ديگر جسمى تواند آفريدن كه ابتداى حركت وى پيش از ابتداى آن جسم پيشين بود و « أينهاى » وى همان « أينهاى » پيشين بود . و چون چنين بود [ نتوان ] گفتن كه آن هر دو حركت موهوم و مقدار ايشان در وهم چند يكديگر بوند ، بلكه كم و بيش باشند و اندر ايشان تفاوت مقدارى باشد ، و هر چه اندر وى تفاوت مقدارى باشد ، او مقدار بود . و چون تفاوت مقدارى متّصل باشد ، آن مقدار متّصل بود و چون مقدار متّصل و منقضى و متجدّد باشد آن مقدار زمان بود . پس از اين فرض كه كرده شد واجب همىآيد كه [ هر كجا حركت بود ] آنجا زمان [ بود ] و هر كجا زمان بود آنجا حركت بود . ازيرا كه زمان مقدار حركت است و هر كجا حركت بود آنجا جسم متحرّك بود . پس پيدا آمد كه هر گاه كه زمان و حركت را به وهم بردارى ، از آن برداشتن همچنان زمان [ و ] حركت ديگر باره لازم همىآيد . چنين كه ياد كرديم . پس معلوم شد كه بر حركت و زمان هيچ چيز سابق نيست ، مگر ذات بارى جلّ و علا ، و [ سبقت ] عقول مفارق بر حركت و زمان به ذات است نه به زمان . و معنى سبقت به ذات معنى سبقت علّت بر معلول بود و آن معنى استغناست و حاجت است . اعنى آنكه علّت مستغنى است در وجود و حصول خود از معلول و معلول به او حاجتمند است در وجود و حصول خود . ازيرا كه وجود معلول مستفاد است از وجود علّت و به وى موجود حاصل همىشود